تبليغاتX
به کجا چنین شتابان

به کجا چنین شتابان

کاش میشد به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود.

خدایا

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی‌ کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقرپوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه بازآیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت

خداوندا تومسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 13:9  توسط مهر پرست  | 

کس نمی داند ز من جز اندکی...

از هزاران جرم و بد فعلی یکی...

من همی آن دانم و ستار من...

جرم ها و زشتی کردار من...

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت...

طاعت ناورده آورده گرفت...

عفو کرد جملگی جرم و گناه...

شد سپید آن نامه و روی سیاه...

آه کردم چون رسن شد آه من...

گشت آویزان رسن در چاه من...

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم...

شاد و زفت و فربه و گلگون شدم...

در بن چاهی همی بودم نگون...

در دو عالم همی نمی گنجم کنون...

آفرینها بر تو بادا ای خدا...

ناگهان کردی مرا از غم جدا...

گر سر هر موی من گردد زبان...

شکرهای تو نیاید در بیان...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 23:59  توسط مهر پرست  | 

دوست دارم

 

 

دوست دارم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم

تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم

                                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 13:49  توسط مهر پرست  | 

فهمیدن و نفهمیدن

تو هر چه می خواهی باش اما ... آدم باش!!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن هاست که به این مردم آسایش و خوشبختی است!!!

مگر نمی دانی بزرگترین دشمن آدم فهم اوست؟

پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان اجعه انگیز تر است.

برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیا نیست

                                                          جز به نفهمیدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 13:43  توسط مهر پرست  | 

دروغ

 

                هر که بد ما به خلق گوید

                               ما چهره زغم نمی خراشیم

                                            ما از او خوب به خلق گویم

                                                          تا هر دو دروغ گفته باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 13:37  توسط مهر پرست  | 

دعا نویس

یکی خرابه ریشه

یکی خرابه دیشه

   تو این همه خرابی

تکلیف مون چی میشه

یکی به جای دستاش

پینه رو پیشونیشه

بدون کارو زحمت

جیباش پره همیشه

یکی کوپن فروشه

یکی دعا نویسه

یکی تو کار گریه س

نونش تو چشم خیسه

یه عده غرق پول و

یه عده آس و پاسن

یه عده بی اراده

تو کوچه ها پلاسن

ریشه مونو سوزوندن

نمی دونیم چی هستیم

کاشکی می شد بفهمیم

کی بودیم و کی هستیم

 

دیگر شعر های خلیل جوادی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 13:47  توسط مهر پرست  | 

هیچ کس فکر نکرد

هیچ کس فکر نکرد

        که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

                               و همه مردم شهر بانگ برداشته اند

                                                                       که چرا سیمان نیست

                                                                                   وکسی فکر نکر د که چرا ایمان نیست

                                                                                                            و زمانی شده است

                                                                      که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست

هیچ کس فکر نکرد ................

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 10:45  توسط مهر پرست  | 

شاید

شایدآن روزکه سهراب نوشت

     تاشقایق هست زندگی باید کرد

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

آری باید این گونه نوشت

هر گلی باشی

چه شقایق،چه میخک،چه گل یاس

زندگی اجباریست

لاجرم باید زیست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 19:17  توسط مهر پرست  | 

گلایه مجنون از خدا

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

خالی از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 10:47  توسط مهر پرست  | 

دوستت دارم‌ها ...

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:23  توسط مهر پرست  | 

انسان‌ها

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

 

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم

مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

 

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند.

بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

 

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را

می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

 

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

 

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 15:25  توسط مهر پرست  | 

بابا نان ندارد

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سین سفره ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم

یا سیل می بارد یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد

حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا هم کلاسی اولی هاست

هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس که آن مرد در باران می آید

این انتظار خیسمان پایان ندارد

برادر گوش کن نقطه سر خط

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 13:12  توسط مهر پرست  | 

الهی

الهی دانایی ده که از راه نیفتم وبینایی ده که در جاه نیفتم

الهی آفریدی رایگان روزی دادی رایگان بیامورز رایگان که تو خدایی نه بازرگان

الهی بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما بی آب مکن ، می بینی و می دانی و برآوردن می توانی

الهی بود و نبود من تو را یکسان از غم مرا به شادی برسان

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 18:56  توسط مهر پرست  | 

اگر

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

 

 اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

 

 اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

 

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

 

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

 

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

 

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 7:26  توسط مهر پرست  | 

تنهایی

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 3:27  توسط مهر پرست  | 

اگر عشق

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 15:28  توسط مهر پرست  | 

انسان ها

انسان های بزرگ درباره ی ایده ها سخن می گویند.

انسان های متوسط درباره ی چیزها سخن می گویند.

انسان های کوچک پشت سر دیکران سخن می گویند.

 

انسان های بزرگ درد دیگران را دارند.

انسان متوسط دردخودشان را دارند.

انسان های کوچک بی دردند

 

انسان های بزرگ عظمت دیگران را می بینند.

انسان های متوسط به د نبا ل عظمت خود هستند .

انسان های کوچک عظمت خود را در تحقیردیگران می بینند.

 

انسان های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند.

انسان های متوسط به دنبال کسب دانش هستند.

انسان های کوچک به دنبال .........هستند.

 

انسان های بزرگ به د نبا ل خلق مسئله هستند.

انسان های متوسط به دنبال حل مسئله هستند.

انسان های کوچک مسئله ندارند.

 

انسان های بزرگ سکوت را بر سخن بیهوده گفتن برمی گزینند.

انسان های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند.

انسان های کوچک با سخن گفتن زیاد فرصت سکوت را از خود می گیرند.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 4:4  توسط مهر پرست  | 

عشق خياباني

 

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند

 

همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند

 

ديو هستند ولي مثل پري مي‌پوشند

 

گرگ‌هايي كه لباس پدري مي‌پوشند

 

آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند

 

عشق‌را همه با دور كمر مي‌سنجند

 

خب طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسد

 

عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 2:27  توسط مهر پرست  | 

يادگرفتم:

 

1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.

2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند .

3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود .

4.با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خويش مي سنجد و هم سطح خويش مي پندارد

 

                              ::   ۵.هر وبلاگی رو باز کردم یه نظر هم بدم ::

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 16:27  توسط مهر پرست  |